تبليغاتX
آرامگاه من

آرامگاه من

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم

                   منو تنها گذاشت و رفت...

به احساس گفتم : تا تورو  دارم تنها نيستم

                   منو تنها گذاشت و رفت...

به وفا گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم

                   اونم منو تنها  گذاشت و رفت...

 ولي وقتي به تنهايي گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم

                                   موندو همدم و مونسم شد...

   درود بر تـــــــنـــــــهـــــــــای...

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
هیچوقت به این اندازه نا امید نبودم

حتی نفس کشیدنم واسم  دشوار شده

چرا همه چیز عوض شده؟؟؟

حتی آدمااااا

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
بدک نیستم

حالم مثل همیشست

اوضاع هم مثل قبل

 

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.
خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.
اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه بار بی مقدمه گفت: توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه. انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره. بعد بلند خندید وگفت: آخه به من میگفت دوستت دارم. اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت: امشبم عروسیشه....
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
......
پرسيد که چرا دير کرده است؟؟؟؟نکند دل ديگري اورااسير کرده است؟خنديدم و گفتم:او فقط تنها دقايقي چند تاخير کرده است...گفتم:امروز هوا سرد بوده است شايد موئد قرار تغيير کرده است...خنديد به سادگيم و گفت:احساس پاک تورا زنجير کرده است...گفتم:از عشق من چنين سخن مگوي... گفت....گفت:خوابي سالهاست دير کرده است...در آينه به خود نگاه ميکنم آه عشقت عجب مرا پير کرده است ............راست گفت آينه.................... که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است.......
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
عشق واقعی
موزز مندلسون پدربزرگ آهنگساز مشهور آلمانی ، هیچ بهره ای از خوش اندامی

نبرده بود . او نه تنها قامتی کوتاه داشت بلکه گوژپشت هم بود .

روزی او یک تاجر هامبورگی را که دختر بسیار زیبایی به نام فرومیته داشت، ملاقات می کند .

موزز یک دل نه صد دل عاشق او می شود .

اما فرومیته به خاطر شکل ظاهری اش حتی نیم نگاهی هم به او نمی کند .

روز رفتن که فرا می رسد ، موزز دل به دریا می زند و از پله های ساختمان ، رو به

اتاق فرومیته بالا می رود تا بلکه فرصتی یافته و برای آخرین بار با او صحبت کند .

فرومیته تصویری از زیبایی آسمان بود ، اما با امتناع خود از نگریستن به او ، غم عالم

را به دل موزز نشانده بود . موزز پس از چندین بار تلاش بی ثمر برای به صحبت

کشاندن وی ، بالاخره خجولانه از او می پرسد :

آیا شما معتقدید که پیمان زناشویی در آسمان ها بسته می شود ؟

فرومیته که هنوز به کف اتاق می نگریست ، پاسخ می دهد :

بله ، شما چی ؟

موزز جواب می دهد :

بله من هم معتقدم ، اما ببینید ، ملایکه به هنگام تولد هر نوزاد پسر، اسم دختری را

که آن پسر با او ازدواج خواهد کرد به گوشش زمزمه می کنند . وقتی من متولد

شدم اسم عروسم را به گوشم زمزمه کردند و سپس افزودند که زن شما گوژپشت

خواهد بود . درست در همان لحظه و در همان جا به التماس افتادم و گفتم :

آه خدای من ، داشتن یک زن گوژپشت واقعن یک فاجعه خواهد بود . به درگاهت

التماس می کنم ای خدای بزرگ ، که مرا گوژپشت گردانی و او را زیبا .

در همین لحظه فرومیته سرش را بالا می آورد و به چشم های موزز می نگرد ، انگار

که عمیقن در خاطرات گذشته غرق شده باشد . او دستش را به طرف مندلسون دراز

می کند و تا خر عمر همسر فداکاری برای او می شود .



کتاب سوپ جوجه برای روح
نوشته جک کنفیلد
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
خیانت
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد. پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست. با عشق : روبرت

دختر جوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسر عمو، پسر دایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:

روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را ازمیان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان...!
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
سالنی خالی از انسان های فیلم دوست

این است جشنواره فیلم های انسان دوستانه .

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
قدرت نه گفتن
حسنی میای بریم حموم ؟

نه نمیام ، نه نمیام

سرتو می خوای اصلاح کنم ؟

نه نمی خوام ، نه نمی خوام

 

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
در عهد تمدن که نشانی ز وفا نیست

                     دیوانگی از ماست که دنبال وفاییم

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
شروع دوباره
تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره  آپ کنم اما نمیدونم چه نیرویی بود که اجازه ی برگشتن نمیداد

ولی به حر حال برگشتم

که باعثش هم فقط یک نفرو یک چیز بود

شاید یه دوست که واسش ارزش داشتم

میدونم خیلی از اون دوستای قدیمی دیگه سری به اینجا نمیزنن

ولی خب مینویسم

 

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
تعطیل
یه خداحافظیه موقتی   .... شایدم واسه ی همیشه...

تا اطلاع ثانوی همه چیز تعطیل         ..................... حتی نفس کشیدن

نفس نکش !!!!!!!!!

دوستون دارم

همتونو

اینم برگرفته از وبلاگ حوریا خانوم .. با اجازه

 

 

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود.

 بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.

 مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید

 و با همان بغض گفت :

 اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :

 بگو زیبا بگو.

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :

 خدا جون خدای مهربون،

 خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم

تو رو خدا ...

چرا ؟

 ولی این مخالف با تقدیره.

 چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم

قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

 مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.

 مگه ما با هم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

 مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :

آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،

 کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود...

 

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
هیچوقت خودت را برای کسی شرح نده، کسی که تو را دوست داشته باشد نیازی به این کار ندارد و کسی که تو را دوست ندارد، آن را باور نخواهد کرد
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
عمیق ترین درد زندگی
 عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.....عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست ......عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است. .....عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
امروز
خیلی روز بدی بود

خستم

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
زندگي زيباست زشتي‌هاي آن تقصير ماست، در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست! زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد... آنچه تقدير من و توست همان مي‌گذرد
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
بهشت

همه می خواهند بروند بهشت اما هیچکس نمیخواهد بمیرد ...

بهشت رفتن شهامت مردن می خواهد ...

 زرتشت

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
 شیر نری دلباخته‏ ی آهوی ماده شد . شیر نگران معشوق بود و می ‏ترسید بوسیله ی حیوانات دیگر دریده شود. از دور مواظبش بود ... پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار كه از دور او را می نگریست ، شیری را دید كه به آهو حمله كرد . فوری از جا پرید و جلو آمد دید ماده شیری است . چقدر زیبا بود ، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت . با خود گفت : حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد . و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد .
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
زمستان

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
واژه های خیس
 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

.

.

.

.

.

.

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
شکسپیر میگوید بدترین گناه این است که به کسی که تو را راستگومی پندارد دروغ بگویی
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
هوای گریه دارم......
دلم گرفته ای دوست

                           هوای گریه دارم...... 

 

من دیدم تو را که لبخند می زدی به احساس های من

من شنیدم که هزار بار می گفتی: دوستت دارم!

من احساس کردم .کاملا احساس کردم که دست های لرزانم را گرفتی و ... تابستان شدم!

من دیدم، شنیدم و کاملا احساس کردم ...

من ...

این فلسفه بیدار شدن از خواب،

 عجیب مرا اذیت می کند!!!

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
حالم خوب نیست
حالم اصلا خوب نیست

۲روز یه بغضی تو گلومه نه پایین میره نه می ترکه

فکر میکنم تنها امیدمم دارم از دست میدم

داره میره

احساس میکنم تنها امیدمم داره نا امید میشه

آروم و قرار ندارم ...

همش تو فکرم...

دل شوره دارم...

هیچی به جز خودش نمی تونه آرومم کنه

میترسم...

میترسم اینم بشه یه زخمی رو دلم

به خدا دلم تازه داشت خوب می شد

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
کاش می دانستی...

کاش می دانستی...

کاش می دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

سیب دندان زده از دست افتاد به خاک

و تو رفتی...

و هنوز سالهاست

خش خش پای توآرام آرم میدهد آزارم.

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
وحشت از عشق که نه !!!

وحشت از عشق که نه

ترس ما فاصله هاست

وحشت از قصه که نه

ترس ما خاطره هاست

گله از دست کسی نیست

مقصر دل دیوانه ئ ماست

 

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |

اگر مردم مرا در قبری تاریکتر از تاریکیها بگذارید تا همگان بدانند که در سیاهی بوده ام دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همگان بدانند به آنچه که می خواسته ام نرسیده ام. چشمانم را باز بگذارید تا همگان بدانند که چشم انتظار مرده ام. شاخه گلی بر سر مزارم بنهید تا بوی بهاران را حس کنم تکه یخی بر سر مزارم بگذارید تا بجای مادرم به حالم اشک بریزد و بر سنگ قبرم بنویسید.

آشفته دلی خفته در این محفل خاموش

                                                  او زاییده غم بود و ز غم گشته فراموش

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
مي بخشمت

گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه اي ، باورم نميشد که روزي با دست تو بشکنم
ميگفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است...باورم نميشد
اما ديگر برايم باور شد
که بهترين ادمها ميتوانند بدترين شوند
و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي...
چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟
سادگيم را ؟
اما بدان...سادگيم را ساده نگير
باورت کردم...به خيال خامم که تو هم باورم کردي...
با تو دنيايي نقره اي ساختم
با تو نفس کشيدم...
به تو اميد بستم...
چه راحت شکستي و رفتي...
چه بي خيال اتش زدي...اين دل بي درمان را...
چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم...
تو زلاليم را نديدي ، به بازيم گرفتي حداقل براي بار اخر منو به بدترين شکل بازي دادي..
مرا ، احساسم را به بازي گرفتي...
من بازيچه نيستم...عروسک هم نيستم ، تو به من دروغ گفتي...
دروغي بزرگ که منو دوست داشتي ...
اما...

مي بخشمت

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
آخر هر داستان

روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو
                     دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو
امروز دلت به ديگري مايل شد
                     کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو ...
+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |
داستان عشق

داستان عشق

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد .
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي , موسيقي که خودش خلق مي کرد اوج مي گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توي نت هاي موسيقي خلاصه مي شد .
هيچ کس اونو نمي ديد .
همه , همه آدمايي که مي اومدن و مي رفتن 
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم مي زد .
غمناک مي زد , شاد مي زد , واسه دلش مي زد , واسه دلشون مي زد .
چشمش بسته بود و مي زد .
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد .
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهاي بلند و قد کشيده .
چشماي دختر عجيب تکونش داد ... يه لحظه نت موسيقي از دستش پريد و يادش رفت چي داره مي زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روي دکمه هاي پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت مي خنديد و با پسري که روبروش نشسته بود حرف مي زد .
سعي کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودي شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمي تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشاي دختر نگاه مي کرد .
سعي کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط براي اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام مي خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگي رو که ياد داشت براي اون مي زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعي کرد دوباره خودش باشه ولي نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولي اثري از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگي رو که ياد داشت کشيد روي دکمه هاي پيانو .
چشماشو بست و سعي کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت 
وقتي که داشت جاي خالي دختر رو نگاه مي کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوي سفيد 
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون براي دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس مي کرد چقدر موسيقي با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چي نمي خواست .. فقط دوس داشت براي گوشاي اون دختر انگشتاي کشيده شو روي پيانو بکشه .
ديگه نمي تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه مي کرد و با تموم احساسش فضاي کافي شاپ رو با صداي موسيقي پر مي کرد .
شب هاي متوالي همين طور گذشت .
هر روز سعي مي کرد يه ملودي تازه ياد بگيره و شب اونو براي اون بزنه .
ولي دختر هيچ وقت حتي بهش نگاه هم نمي کرد .
ولي اين براش مهم نبود .
از شادي دختر لذت مي برد .
و بدترين شباش شباي نيومدن اون بود .
اصلا شوقي براي زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روي دکمه ها فشار مي داد و توي خودش فرو مي رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت هاي موسيقي از دلش به نوک انگشتاش پر مي کشيد و صداي موسيقي با قطره هاي اشکش مخلوط مي شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صداي بلند حرف مي زد و دختر آروم اشک مي ريخت .
سعي کرد يه موسيقي آروم بزنه ... دل توي دلش نبود .
دوست داشت ا جاش بلند شه و با انگشتاش اشکاي دخترو از صورتش پاک کنه .
ولي تموم اين نيازشو توي موسيقي که مي زد خلاصه مي کرد .
نمي تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو 
به خاطر اشک هاي دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشماي دختري که نمي شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسي که نمي شناخت 
يه حس زير پوستي داغ 
تنشو مي سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ... 
عاشق کسي که نمي شناخت .
ولي شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه مي کرد .
ولي چاره اي هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط براي اون مي زد .
...
يک ماه ازش بي خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چي بدون اون براش معني نداشت .
چشماش روي همون ميز و صندلي هميشه خالي دنبال نگاه دختر مي گشت .
و صداي موسيقي بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشماي گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه 
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... براي هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتي که داشت بازم با چشماي بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون مي داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندي از عمق دلش نشست روي لباش .
بغضش داشت مي شکست و تموم سعيشو مي کرد که خودشو نگه داره .
دلش مي خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعي کرد توي سلولاي به ريخته مغزش نت هاي شاد و پر انرژي رو جمع کنه و فقط براي ورود اون 
و براي خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جاي هميشگي نشستن .
و دختر مثل هميشه حتي يه نگاه خشک و خالي هم بهش نکرد .
نگاهش از روي صورت دختر لغزيد روي انگشتاي اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بي حرکت موند و دلش از توي سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدماي دور و برش حس کرد .
سعي کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقي کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگي رو که ياد داشت با تموم وجودش 
فقط براي اون 
مثل هميشه
فقط براي اون زد 
اما هيچکس اونشب از لا به لاي اون موسيقي شاد 
نتونست اشک هاي گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه مي چکيد ببينه 
پلک هايي که با خودش عهد بست براي هميشه بسته نگهشون داره 
دختر مي خنديد 
پسر مي خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمي ديد 
آروم و بي صدا 
پشت نت هاي شاد موسيقي 
بغض شکسته شو توي سينه رها مي کرد ....

+نوشته شده در ساعتتوسط پرهام |